تبلیغات
محمدعلی محرمی

محمدعلی محرمی
 
طلبه ای از جوار حضرت قیدارنبی علیه السلام___________________________________
نویسندگان
لوگوی همسنگران
طراح قالب
معببر سایبری فندرسک

خدا كند شما نباشید !! 

گلى پدر نداشت. مادرش نان‏آور خانه نیز بود. تنگ غروب كه از راه مى‏آمد، دیگر ناى حرف زدن نداشت؛ چه رسد به اینكه بنشیند و با دختر خود درددل كند. برادر كوچكتر گلى نیز یله بود و رها؛ گاهى هم عرصه را بر آنها تنگ مى‏كرد.

دخترى یتیم، در چنین شرایط طاقت‏فرسایى منتظر چیست؟ یك سبد محبت! نه! یك تبسم ساده ... و این تبسم از سوى پسرى نصیب او شد. به همراه یك كاغذ مچاله ... و یك شماره تلفن.

آپلود عکس رایگان و دائمی

دو سه روز با خودش كلنجار رفت كه زنگ بزند یا نزند! گاهى چند رقم اول شماره را هم مى‏گرفت؛ اما غرورش به او نهیب مى‏زد كه نه! از یك دختر، عار است. پسر باید پا پیش بگذارد؛ اما خانه خلوت و تلفن و از همه مهمتر احساس بى‏مهرى و تنهایى، دست به دست هم دادند و دست گلى را بردند تا گرفتن آخرین رقم شماره شاهین!


نخستین رابطه‏ها فقط از طریق تلفن بود. بعد نوبت به قرارهاى خیابانى رسید. گلى از عاقبت این كار مى‏ترسید. دوست داشت شاهین را نیز محك بزند. حرف خواستگارى را مطرح كرد. شاهین بلافاصله پذیرفت. حرف و حدیث‏ها همه از عشق بود و محبت و یكرنگى. شاهین ماجرا را با خانواده‏اش گفت؛ تقریباً همه مخالفت كردند.

سطح خانواده‏ها به هم نمى‏خورد؛ این یكى فقیر و نادار، آن یكى پولدار و ثروتمند!

اما بسوزد پدر عشق كه حرف حساب نمى‏شناسد.

شاهین كه نتوانست نظر خانواده‏اش را جلب كند، دست به خودكشى زد.

یك بار، دو بار، سه بار ...

و هر بار افتاد توى بیمارستان و نجاتش دادند. بار سوم كه گذشت، گلى گفت من تسلیمم. فهمیدم چقدر دوستم دارى. تو امتحانتو خوب پس دادى. دیگه هر كارى بگى مى‏كنم!

شاهین گفت: من یه میلیون تومن پول دارم. برمى‏داریم و مى‏زنیم به چاك!

هیچكدام دوست نداشتند خلاف شرعى مرتكب شوند. رفتند سراغ این روحانى، آن روحانى، كه صیغه عقدى بین آنها جارى كنند. همه سراغ پدر دختر را گرفتند. هیچكس حاضر به چنین اقدامى نشد. خودشان آمدند رساله را باز كردند و خطبه عقد را خواندند! وكیل، خدا! (پناه بر خدا).

در گوشه‏اى دورافتاده از شهر خود، اتاقى اجاره كردند و شروع كردند به زندگى. سه ماه گذشت. آن لیلى و مجنون، آن شیرین و فرهاد، آن پسرى كه براى رسیدن به معشوقش سه بار تا سرحد مرگ رفت و برگشت و آن دخترى كه دست‏ها را به علامت تسلیم بالا برد، از هم دلزده شدند؛ سرافكنده و پشیمان از فرار!

فیل شاهین یاد هندوستان كرد. پشتش را خالى دید؛ فشارهاى زندگى ...

و برگشت نزد خانواده!

گلى هم مدتى بى‏مهرى و بى‏وفایى او را تحمل كرد و او نیز آن اتاق محقر اجاره‏اى را رها كرد و آمد نزد مادر و برادرش.

هر دو خانواده از سر ناچارى فرزندان خود را پذیرفتند؛ اما شرایط دیگرى در این مجموعه‏ها پدید آمده بود.

مى شكنم در شكن زلف یار، ص: 285

در آن سو، برادران شاهین، او را تهدید كردند كه اگر یك بار دیگر تو را با این دختر ببینیم. چنین و چنان مى‏كنیم ...

و در این سو، گلى بیچاره ماند و دل آشوبى صبحگاهان، بارى از شیشه، جنینى در رحم!

از قرائن و شواهد، این را فهمید و به تنها كسى كه توانست بگوید، شاهین بود ... كه حالا گاهى مخفیانه سرى به او مى‏زد.

دیگر نمى‏تواند ادامه دهد. بغض مانده در گلو، چنگ در دامان اشك دیده مى‏زند و تا آن را نمى‏فشاند، خود فرو نمى‏نشیند.

گریه مى‏كند ... گریه مى‏كند و به هق هق مى‏افتد.

-

آقا! یه روز عصر داشتم خونه رو جارو مى‏زدم كه دیدم سر و كله شاهین پیدا شد. با عجله و شتاب! گفت گلى پاشو بریم دكتر. تو باید دیگه زیر نظر پزشك باشى. گفتم حالا! این چه وقت دكتر رفتنه؟ گفت این دكتر آشناس. كلى التماسش كردم. گفت الان وقت داده. خامم كرد. منو برداشت و برد یه درمانگاه در حاشیه شهر! هیچكس توى درمانگاه نبود. هیچكس! فقط یه دكترى توى یه اتاق رنگ و رو رفته نشسته بود. پشت یه میز قراضه.

گفتم شاهین! من مى‏ترسم. گفت نترس آشناس.

یه آمپول این طرف، یه آمپول اون طرف پام زد ... تمام جونم بى‏حس شد.

خدا از سر تقصیرش نگذره. خدا نیست و نابودش كنه. جلوى چشمم ...

بچه‏مو قطعه قطعه كرد و از بین برد.

-

براى خطبه عقدى كه خوندین، مهریه‏اى هم معلوم كردین؟ شاهدى، سندى، چیزى!

-

آره آقا. با خودمون گفتیم یه كلام الله مجید با هفتصد سكه بهار آزادى! حرف شاهین براى من حرف بود. فكر نمى‏كردم یه روزى دیگه سراغ منو نگیره!

-

چرا نمى‏رى شكایت كنى؟

-

اى آقا! به هر كى مى‏گم، مى‏گه داداشش از اون دم كلفت‏هاس! خرش خیلى مى‏ره ... كى حرف منو مى‏شنفه؟ اصلًا كى باور مى‏كنه كه من زن اون بودم. تازه اگه یه تهمت هم بهم نزنن خیلیه!

گلى یك حقیقت عریان جامعه ماست. در كوچه و خیابان اطراف ما!

من حرفى براى گفتن به او ندارم. داغ جنین او هنوز تازه است.

شاهین به او سر بزند یا نزند، چیزى براى پنهان كردن ندارد. این پسر امروز درِ هر خانه‏اى را به خواستگارى بزند، كسى از گذشته‏اش نمى‏پرسد.

در این ماجرا بازنده كیست؟

خدا كند شما نباشید.

منبع: مى شكنم در شكن زلف یار  حسین سرو قامت  مجموعه کتابهای پرسمان

 




طبقه بندی: اجتماعی ، فرهنگی، عمومی،
برچسب ها: فرزندانمان را دریابیم، گلی، بازنده كیست؟،
[ 7 مهر 92 ] [ 21:17 ] [ م ع م ]
درباره وبلاگ

جهت سلامتی و تعجیل در ظهور آقا امام عصر(عج) صلوات .

* الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ *

mamoharrami@yahoo.com


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب