تبلیغات
محمدعلی محرمی

محمدعلی محرمی
 
طلبه ای از جوار حضرت قیدارنبی علیه السلام___________________________________
نویسندگان
لوگوی همسنگران
طراح قالب
معببر سایبری فندرسک

این چه كار است اى خداى شهر و ده!

پیرمرد بخت برگشته !

در روزگار مسكنت و ندارى كسى دو فرزند داشته باشد، هر دو نیز بیمار!

یكى دوا بخواهد و دیگرى پزشك. كار یكى آه باشد و دیگرى سرشك.

... آن پیرمرد بیچاره نیز اینگونه بود؛ رنجور و ناتوان. از پى لقمه‏اى نان، از این سو به آن سو روان.

روزها مى‏رفت بر بازار و كوى‏

نان طلب مى‏كرد و مى‏برد آبروى‏

هر امیرى را روان مى‏شد ز پى‏

تا مگر پیراهنى بخشد به وى‏

روز سائل بود و شب بیماردار

روز مردم، شب از خود شرمسار

خدا نیاورد. خجالت زن و بچه چیز كمى نیست.

از خانه بیرون رفتن و دست خالى برگشتن، خیلى دشوار است؛

چشم كسانى كه چشم دوخته‏اند به دست آدمى.

راستى هیچ مزه فقر را چشیده‏اید؟


صبحگاهى رفت و از اهل كرم‏

كس ندادش نه پشیز و نه درم‏

درهمى در دست و در دامن نداشت‏

ساز و برگ خانه برگشتن نداشت‏

رفت سوى آسیا هنگام شام‏

گندمش بخشید دهقان یك دو جام‏

براى پیرمردى كه یك پول سیاه ندارد، یك دو جام گندم یعنى همه چیز!

قدرش از پول‏هاى انباشته در حساب اغنیا، فزونتر!

گندم را در دامن خود گره زد و به راه افتاد. اكنون چه فكرها كه براى آن نمى‏كند و بر توسن خیال تا كجا كه نمى‏تازد!

مى‏خرید این گندم ار یك جاى كس‏

هم عسل زان مى‏خریدم، هم عدس‏

آن عدس در شوربا مى‏ریختم‏

وان عسل با آب مى‏آمیختم

پیرمرد مست عیش و طرب خویش، كلماتى نیز بر زبان مى‏راند:

خدایا چه مى‏شد گره از كارم مى‏گشودى؟ اى گره گشاى بى‏همتاى! آخر من كه غیر از تو كسى را ندارم.

بیچاره هنوز سخن خویش را به پایان نبرده بود كه ... خدا براى كافر نیاورد؛ دید گره دامنش گشوده شده و همه سرمایه‏اش به زمین ریخته! خونش به جوش آمد و دیگر نتوانست زبان در كام نگه دارد.

... و چه حرف‏ها كه با خدا نگفت:

سال‏ها نرد خدایى باختى‏

این گره را زان گره نشناختى‏

این چه كار است اى خداى شهر و ده‏

فرق‏ها بود این گره را زان گره‏

تا كه بر دست تو دادم كار را

ناشتا بگذاشتى بیمار را

هر چه در غربال دیدى بیختى‏

هم عسل هم شوربا را ریختى‏

چنگال فقر چنان گلویش را فشرده بود كه عنان اختیار را از او ربوده بود.

و گرنه مگر كسى با پروردگار خویش اینگونه سخن مى‏گوید:

ابلهى كردم كه گفتم اى خداى‏

گر توانى این گره را برگشاى‏

آن گره را چون نیارستى گشود

این گره بگشودنت دیگر چه بود

... تا آنجا كه دیگر نمى‏شد كفر و دین را در سخن او تشخیص داد:

من خداوندى ندیدم زین نمط

یك گره بگشودى و آن هم غلط

گفت و گفت تا اینكه ناگهان ورق برگشت و لحن سخن او تغییر كرد.

مگر چه اتفاقى افتاده بود؟

الغرض برگشت مسكین دردناك‏

تا مگر برچیند آن گندم ز خاك‏

چون براى جست‏وجو خم كرد سر

دید افتاده یكى همیان زر

آدمیزاد عجب مخلوقى است. به همین سادگى رنگ عوض مى‏كند:

هر بلایى از تو آید رحمتى است‏

هر كه را فقرى دهى آن دولتى است‏

زان به تاریكى گذارى بنده را

تا ببیند آن رخ تابنده را

هر كه مسكین و پریشان تو بود

خود نمى‏دانست و مهمان تو بود

زان به درها بردى این درویش را

تا كه بشناسد خداى خویش را

آیا این ثناگویى بى حد، جبران آن ناسپاسى گزاف را مى‏كند؟

بگذریم؛ نكته سنج نازك طبعى گفته است:

چو خواهى كه نامت رود در جهان‏ *= * مكن نام نیك بزرگان نهان‏

من نیز از شاعر خوش قریحه‏اى كه این ماجرا را به تصویر كشیده، یادى كنم و بگویم:

این حكایت كه بسى شیرین است‏ ز «اختر چرخ ادب پروین است»

منبع: مى شكنم در شكن زلف یار  حسین سرو قامت  مجموعه کتابهای پرسمان

نطر شما چیست ؟




طبقه بندی: اجتماعی ، فرهنگی، دینی، مذهبی ، اعتقادی، عمومی،
برچسب ها: صبر !!!!!!،
[ 12 مهر 92 ] [ 22:17 ] [ م ع م ]
درباره وبلاگ

جهت سلامتی و تعجیل در ظهور آقا امام عصر(عج) صلوات .

* الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ *

mamoharrami@yahoo.com


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب